الان از زير بارون اومدم ، براي اولين بار بود كه زير چنين باروني اين جوري ايستادم تا خيس خيس بشم ، شده بودم يه موش آب كشيده به معناي واقعي.تمام جونم خيس شد.
خيلي خيلي حال كردم چندتا نفس عميق زير بارون كشيدم و صورتم رو رو به آسمون كردم تا دونه هاي بارون مستقيم روي گونه هام و چشمام فرود بياد.
فكر كنم لقب ديوونه رو از جانب مامانم دريافت كردم و واقعا زير چنين باروني ايستادن ديوونگي محضه ، منم كه ديوونه بارون، وقتي بارون مياد ديگه كنترلي روي خودم ندارم.
تمام احساسم اينه كه بلند بگم: خيلييي باحالي خداااااااااااااااااااااا
انگار مثل دوران كودكي يكي شلنگ آب رو روي سرت گرفته تا خيست كنه خيلي خيلي حال داد ؛دونه هاي بارون غلتيد رو صورتم به ياد روز هاي بي باروني ...
مرغ دريايي عاشق بارونه
يه خبر خوب شنيدم براشون خوشحالم و اميدوارم يه تحول خوب و شيرين باشه.
خدارو شكر بخت دختر هاي محل كار ما هم باز شد و يكي يكي پر. افسانه پر، فرزانه پر، عطيه پر ...
هر چي تلاش كردم كه صورتك بذارم تا يه حالي به نوشته ام بده نشد.
1- جالبه كه يه مرد 64 ساله با داشتن مدرك ليسانس از دانشگاه پلي تكنيك و فوق ليسانس مديريت در حالي كه منتظر جواب دكتراست بياد و براي مهندسي عمران توي يه دانشگاه غير انتفاعي ثبت نام كنه و وقتي دليلش رو ازش مي پرسي با خنده ميگه: " از بيكاري گفتيم به ليسانس عمران هم بگيرم..."
2- جالبه كه يه خواهر و برادر دو قلو كه اصلا شبيه هم نيستند با تفاوت 100 رتبه در كنكور هردو يك رشته و يك دانشگاه قبول بشن، اگر دوتاشون پسر يا دوتاشون دختر بودن مي گفتم كه تقلب كردن البته شايد با هم تله پاتي داشتن.
3- جالبه كه دو تا خواهر و برادر دو قلوي ديگه هم يه رشته قبول شدن و برادره از اينكه كلاسها با هم مختلطه ناراحته... حالا من نميدونم واسه خودش ناراحت بود كه دستش رو بشه يا واسه خواهره كه نكنه كسي نگاه چپ بهش بكنه.
4- و جالب نيست كه صبح با خوشرويي به اميد يه روز خوب بري سر كار اما اون طوري كه دلت ميخواد نشه.
بهم گفتند دوباره بنويس، منم مي نويسم: مي نويسم كه هستم ، مي نويسم كه بگم هستم و مي نويسم كه بگم حرفتون براي اهميت داشت و منو مشتاق كرد
اما تو فكر يه سري تغييراتم شايد يه تغييرات اساسي و شايد هم دوباره همين مرغ درياي منو عاشق خودش كنه و نتونم باهاش خداحافظي كنم
توي اين يكسال اتفاق هاي زيادي افتاد. خوب و بد همه چي داشت، مثل ميوه هاي تره بار كه درهمه
قشنگترينش اينه كه دوباره دارم ميشم خاله مهسا
پس درواقع
هيچي ننوشتم.
اما بگم
از كاري كه كرد بابام دلش گرفت و خيلي ناراحت شد...
خاله مي
گفت شايد تو خوابت مياد اما تو نميشناسيش، ولي نه واقعا نمي ديدمش چون حداقل قيافه
اش رو ازتوي عكس هايي كه ديده بودم به ياد داشتم. با اين كه وقتي اون مرد آخرين
نوه اي بودم كه براي مدت كمي حضورش رو حس كردم اما با اين حال تو اين چند وقت اخير
خيلي باهاش احساس نزديكي مي كنم دو سه هفته قبل كه رفتم سر مزارش، خيلي راحت كنار
قبرش خوابيدم، اون موقع احساس مي كردم كه كنار يه آدم زنده خوابيدم وميشه گفت
حضورش رو حس مي كردم.
وقتي سر مزارش ميرم و به زبون بچگي ميگم
"ماماني جون سلام" انگار يكي جوابم رو ميده.
خلا صه
اينكه بلاخره ديشب اومد به خوابم داشت مي رفت مكه (همون جايي كه وقتي رفت ديگه
زنده برنگشت) وقتي داشت مي رفت به من يه هديه داد.
از صبح كه
از خواب بيدار شدم انگار تو اين دنيا نيستم....
فروردين اولين ماه بهار هم تموم شد.
تا كوچيك هستي فكر مي كني كه چقدر طول مي كشه تا بزرگ بشي.
مي گي چقدر طول مي كشه تا سنم به 20، 21 ،22 و23 24 برسه. اما ديدي زمان زيادي
نگذشت و عين باد تو هم به اين سن و سال رسيدي. اون موقع فكر مي كني اگه يكي به اين
سن وسال برسه ديگه خيلي بزرگ شده.
وقتي به گذشتت نگاه
مي كني خيال مي كني كه همه رو تو خواب ديدي وهمه خاطراتت مثل يه فيلم از جلوي چشمت
رد مي شه.
چرا راه دور بريم همين امسال ، كجا فكر مي كردي كه اين يك
ماه با مسافرت هايي كه داشت به اين زودي تموم بشه . تو جنوب، اهواز وخرمشهر و از
همه بيشتر اروند كنار حال كردي. از اون طرفم شمال، لنگرود و چمخاله و بازار لنگرود
كه يه سري افراد شمالي سرهم مي كردند و تند تند حرف مي زدند يه حال و همواي ديگه
اي بهت مي داد. چاران[1]
هم كه فقط توي باغچه لاي درخت ها وول مي خوردي و خودت رو زخمي مي كردي.
آره همش يه فيلم بود كه خيلي زود تموم شد و تو ماه جديد
فيلم ها ي ديگه اي رو بايد كارگرداني كني. فيلم هايي رو كه همين جوري تو رو به
هيجان و اشتياق بندازه...
تا حالا
شده اون قدر بغض گلوت رو بگيره كه نتوني هيچ كاري بكني و توي يه موقعيتي باشي كه
نمي توني بغضت رو خالي كني؟؟؟؟
اين موقع ها چيكار مي كني؟؟
الان من در اين وضعيت قرار دارم.
ولي ديگه به حال خودم نبودم و دستم نا خود آگاه بلند مي شد و مي خورد توي سرو صورتش نمي دونم چرا هيچي نمي گفت انگار علت كتك خوردنشو مي دونست منم فقط مي زدمش يهو كفشم از دستم افتاد كفش رو ول كردم و چوبي رو كه يه ذره اونور تر بود رو برداشتم و بازم زدمش اونقدر زدم و زدم و زدم كه ديگه خودم داشتم از حال مي رفتم ، ديگه چيزي هم جز سر و كله خوني براش نمونده بود. ولي من ول كن نبودم دست آخر هم هلش دادم و پخش زمين شد.
مادر شوهرش تازه از راه رسيد و خيلي عصباني علت كارم رو ازم پرسيد منم حرفاي نگفته بيست ساله رو براش گفتم و گفتم كه تازه اينا براش كم بود
و البته كه حقش بود .
اما كاش توي خواب نبود و واقعي بود.
هرچند که بعد از خواب از کار خودم شرمنده شده بودم.